نگاه میکردم و گریه امان نداد که بمانم ... به جزیره خوش آمدی ...
برچسب:
نویسنده: ستایش رستمیان
برچسب:
نویسنده: ستایش رستمیان
برچسب:
نویسنده: ستایش رستمیان
احساس یه درختی دارم که توی یه چاه کم اب رشد کرده و بزرگ شده
و برگاش سیاهه و میوش سیبیه که توش خونه
این درخت قرار بوده یه درخت با شکوفه های صورتی گیلاس توی یه جای سبز باشه
همینقدر تلخ
+چیزی که الان دلم میخواد اینه با همه ادمای اطرافم برم تو ازمایش بلکو
سر ده دقیقه ازمایش تموم میکنم
چقدر شیرین
برچسب:
نویسنده: ستایش رستمیان
27 مرد زخمی
+ من میتونم حتی حال یکیشون خوب کنم؟
همه اونا یکین
برچسب:
نویسنده: ستایش رستمیان
چقدر نگرانم
چقدر از همه چی ترسیدم و دیگه هیشکاری نمیتونم بکنم
از این حالت که حتی ترس توی چشمام روی عکسم توی لیوان چاییم پیداس بدم میاد
اینده من
من نترسون
لطفن
برچسب:
نویسنده: ستایش رستمیان
شاید ما ریبوزوم های یه ملکول باشیم
شاید ادم های داستان یه نویسنده کتاب باشیم
شاید یه وبتون باشیم و هنوز به خود اگاهی نرسیدیم
شاید ایجا جهنم یه سیاره دیگست
و شاید بهشت یکی دیگه
شایدم ما خواب و وهم توهم باشیم
شاید این زندگی چندممونه و زندگی های قبلیمون یادمون نمیاد
شاید فرشته بودیم و بخاطر گناهی اینجاییم
شایدم فقط ادمیم
+شاید زندگی واقعی ما توی جزیرس و این زندگی یه خوابه
برچسب:
نویسنده: ستایش رستمیان
زندگی یه مسعله دینامیک فیزیکه که باید حلش کرد
مشکل اونجاشه که ما فقط ۴ سالمونه
۴ ساله های بی گناه
اخرشم بخاطر بلد نبودن مجازات و تنبیه میشیم
+ولی
کاش قدمی برمیداشتی
می امدی
میدیدی چه کرده ای
میفهمیدی سخت نیست
غیر قابل تحمل است
تحمل زندگی ما ادم ها
برچسب:
نویسنده: ستایش رستمیان
تو گریه های منو میبینی
و من درد کشیدن های تورو
هر دو توی جزیره ایم
ولی فقط میتونیم همو نگاه کنیم
بعضی وقتا دوست داشتم میشد بغلت کنم و بگم اشکالی نداره
ولی پاهام با زنجیر قفل شده به درختی اینور جزیره و فقط میتونم نگات کنم
نمیتونم بیام
ولی میتونم بهت بگم
پس بلند میگم اشکالی نداره
تموم میشه
یه روزی همش تموم میشه
+ پی نوشتم : به امید اون روز
برچسب:
نویسنده: ستایش رستمیان
برچسب:
نویسنده: ستایش رستمیان
یه اتوبوسیع با ایستگاه خاص که وقتی ناراحتی سوار میشی اولش پره و بعد یه مدت فقط تو و راننده ایی که نمیشناسیش
میبره میبره میبره تا جایی که خودتم نمیدونی کجاش انقدر میره که وقتی وایمیسه میبینی عه دیگه ناراحت نیستی
+پنجره
برچسب:
نویسنده: ستایش رستمیان
کاش میشد بغلش کنم تا کمتر بترسه
تا کمتر تنها باشه
کاش میفهمید من این جزیره برای اون میام که اون راحت باشه
+با بچه بازی کن
برچسب:
نویسنده: ستایش رستمیان
و هی زیاد تر شد
معلوم شد تو ساختمون رو به رویی یه نفر فوت شده... تا حالا ندیده بودم کسی اینطوری برای مردن کسی اشک بریزه...
امیدوارم به ارامش برسی هرکی که هستی...
+اگه من بمیرم کسی ناراحت میشه؟ کسی برام گریه میکنه؟شک دارم...
برچسب:
نویسنده: ستایش رستمیان
+فهمیدم ناراحت شده..اولش اومد گفت ببخشید تقصیر منه درستش میکنم و بعد عصبانی شد گفت چرا از اول نگفتی
دلم براش سوخت
شاید اولین بار بود واقعن دلم برای این موجودا میسوخت
به سرم زدم همونجا بگم نهه پشیمون شدم
ولی زشت بود
هنوز دلم براش میسوزه
کارم درست بود یا اشتباه؟
این فقط گذر زمان بهم میفهمونه 20 30 سال بعد و اینده دوتامون مشخص میکنه کدوممون اشتباه رفتیم.
من که دوستش نداشتم چرا دلم گرفت پس؟ لعنت به همه چی
برچسب:
نویسنده: ستایش رستمیان
برچسب:
نویسنده: ستایش رستمیان